X
تبلیغات
آهـنـــــــــ گ مــــــ ن


آهـنـــــــــ گ مــــــ ن

نـدای مــ ن ، نـدای همیـشگی تـوســـت


خسته شدم...

خسته شدم از حیرانی

از شنیدن ها و و به دل گرفتن ها و اجبار فراموش کردن

از هر چه هیاهوی بی هدف است

بس کنید

باور من دیگر اجازه نمیدهد ببینم چیزهایی را که نمیتوانم

تصورتان ازمن چیست؟

دلی خالی و آماده برای انواع ریزش های درد؟؟؟

پس رحمتان کجاست؟

لبخندهای بر لب دیگر جواب نمیدهد

دلم راضی به نقش هایی که ایفا میکنم نیست

جوابی ندارم برای تاول بغض هایم

بگذارم سر باز کند....؟

ببارد...؟

مگر فرقی هم می کند برای شما؟

خودم میدانم چه میگذرد برمن،

"تـــــــــــــــــــــــــــــــــــاوانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ"

چیزی که عمری درحال پس دادنش هستم

به هزارو یک دلیل نداشته ام

خدایا من جواب میخواهم!

نه ابهامی پشت همه ی ابهاماتم....!!!

چه بگویم دیگر؟

پوزخندم حواله تان...

|شنبه 30 اردیبهشت1391| 0:59|زَ کــ یــ ه|

سلام فرشته ی الهی

سلام چشمه ی پاکی ها و مهربانی ها

سلام غمخوار روزهای سرد زندگی

سلام مادرم...

قلمم خسته ی دردهای دلم بود و آرام نداشت

اما برای وصف آغوش پرمهرت جانی دوباره گرفته است...!

آغوشی که سایبانی برای گذراندن دلتنگی هایم است

تصویرهای کودکی را مرور میکنم...

دلم می سوزد...

می سوزد از نزدیکی هایم به تو و اینکه دقیقه ای تاب دوریت را نداشتم

اما اکنون....

چه سنگدل شده ام!!!

آسوده در بالینت چشمها را می بستم

و سوار بر رویاهای شیرین، به همه ی مشکلات دنیا لبخند میزدم

آغوشت بوی خدا را می دهد...

بوی صبوری و از خود گذشتگی بی اندازه

بوی کوله بار غم بر دوش و لبخند مست کننده بر لب...

قلبم به بهانه ات، در تپش است و پیغام عشقت را حمل میکند!

سنگ صبورم...

آگاهانه و غیرارادی رنجت دادم و دم بر نیاوردی

همین، مرا بیشتر با خود درگیر می کند

ببخش مرا

برای تمام تکه های شکسته ی قلبت...

تمام مروارید های پنهانی بر گونه ات...

تمام لحظه ایی که دستانت را سرکشانه رها کردم و راه خود را برگزیدم...

مادرم...

حلال کن مرا...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان،فرشته الهی من،مامان نازنینم

منت گذاشتن و اومدن اینجا

به اسم"ندای آواز"کامنت گذاشتن و منو غافلگیر کردن....

فقط میخوام بگم:

ممنونم مامان...

هیچ کادویی جبران یک لحظه زندگی بخشیدنت نیست...مرسی

|شنبه 23 اردیبهشت1391| 0:52|زَ کــ یــ ه|


گذشت...

و من چه دلتنگ و تنها مانده ام...

باکوله باری از خاطره بر دوش،

مسیر باقی مانده ی زندگانیم را طی میکنم تا شاید درطول راه،

دوباره طعم نگاه، آغوش گرم و دستان پرمهرت

را بچشم....!

محاسباتم اشتباه بود...

من، دل و دین را در برابرت یکجا باختم

نمی دانستم با تو بودن می تواند اینقدر دلنشین و دلچسب باشد...

دلم تنگ است...

برای آرامش صدایت

که به آرامی در گوشم زمزمه میکردی و مرا سوار بر ابرها...

در برابر اقیانوس عشق بینمان، تنها می توانستم سکوت را با بهایی ارزان، کرایه کنم

و در هوایت نفس بکشم...

نصیحتم کردی

اما تنها در چشمانت خیره ماندم تا مبادا دقایقی دیگر،

تشنه ی چشمه ی جوشان مهربانیشان باشم....

لحظه ی وداع را خوب بخاطر دارم!

روبرویم ایستادی و گفتی"

"وقتی رفتم، گریه نکن...."

تو رفتی

و....

قصه ی همیشگی چشمانم...


ادامه مطلـب
|یکشنبه 17 اردیبهشت1391| 0:44|زَ کــ یــ ه|


یادم است قاصدکی را دیدم،

میهمان دستانم شد و به آرامی در گوشش زمزمه کردم!

قاصدک را به آسمان سپردم تا آرزویم را در گوش خدا زمزمه کند...

می دانی؟هنوز باورم نمی شود!!!

باورم نمی شود...

که قاصدک، به آسمان نرفته، برآورده شدن آرزویم را مژده آورده است

که همه ی دلتنگی و دوری ها قرار است برای مدتی

حتی کوتاه هم که شده، به ما رحم کنند

سایه ی آرامش و آسودگی را بر سرمان بیاندازد!!!

آنقدر مبهوت مانده ام که نمی توانم به آسانی به خود بقبولانم

دیگر بی محابا و بدون هیچ مانعی ،

می شود غرق در مهربانی چشمانت شد...

می شود دیگر به تصور قفل شدن دست هایمان پشت پا زد و قهقهه ای مستانه سر داد

و با همه ی احساس و شورعشق، دستانت را در دستانم بفشارم

و...

تنفس....

می شود حسرت تنها بودن ها را در آن روز به پایان رساند

و از شانه به شانه در کنارت قدم زدن،

غرق در لذت شد...

تا آن روز، هرگز باور نخواهم کرد که سرانجام دوران انتظار فرا رسیده است

تا زمانی که در آغوش نگیرمت، حس تردید و توهم مرا اشباع خواهد کرد...!!!

جمعه...

روز عشق...

روز همنفس شدن...

روز منو تو...

دست در دست یکدیگر...

|سه شنبه 12 اردیبهشت1391| 18:22|زَ کــ یــ ه|

 


گاهی وقتها نوشتنت نمی آید

قدم زدن را هم دوست نداری

چای هم برایت بی مزه شده

از سیگار کشیدن میترسی

از حرف زدن با دیگران حالت بهم میخورد

حتی اعصابت هم خورد نیست

خسته نیستی

دل زده نیستی

اما تا دلت بخواهد غم داری

شاید الکی

بعضی وقتا حالتان مثل همیشه ی من است...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(نوشته شده در وبلاگ هستم)

|شنبه 2 اردیبهشت1391| 17:18|زَ کــ یــ ه|

MiSs-A